پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

و ناگهان باران


ترجمه: موسي بيدج

اشاره:
موسي بيدج از معدود شاعران و نويسندگان ايراني است كه با توانايي، به دو زبان فارسي و عربي، شعر و قصه مي‌نويسد، ضمن آن كه با ترجمه‌ي چندين مجموعه از شعر معاصر عرب، شاعرانِ برجسته‌اي را براي بار نخست به فارسي زبانان شناسانده است و گذشته از گستره‌ي كمّي ترجمه‌ها، به دليلِ اُنس و الفت با دو زبان، دقّت فاضلانه و دخالت ذوق شاعرانه‌ي ترجمه‌هايش از اعتباري مثال زدني برخوردار است.
از اين مترجم برجسته‌ي شعر و ادبيات عرب تاكنون اين آثار منتشر شده است: ادبيات صهيونيسم، بلقيس و عاشقانه‌هاي ديگر، شادي حرفه‌ي من نيست، سمفوني پنجم جنوب، فراتر از ميراث خون، گنجشك‌ها در الجليل مي‌ميرند، شب گرگ برخيزيد و مردگان‌تان را به خاك بسپاريد، ماه موميايي، براي مردن وقت نداريم، جشنواره‌ي اندوه، صبر ايوب، نگاهي به خويش، گرسنگي و كلمه، تأثير فرهنگ اسلامي بر ادبيات روسيه.
علاوه بر گزيده‌اي از سروده‌هاي عربي «موسي بيدج» ـ كه به زودي از سوي كانون نويسندگان عربي در سوريه منتشر مي‌شود ـ دو كتاب مهم ديگر، يعني «گزيده‌ي نثر عارفان ايران» و «گزيده‌اي از شعر پنجاه شاعر معاصر ايران» نيز از «بيدج» به عربي منتشر خواهد شد كه بي ترديد هر دو گزينه بر ذهن و زبان شاعران و نويسندگان عرب تأثير خواهد نهاد و مايه‌ي آشنايي بيش‌تر آن‌ها با ادبيات فارسي خواهد شد.

******
«و ناگهان باران» عنوان سومين دفتر از شعر مقاومت عرب است كه از اين مترجم ارجمند به دست چاپ و نشر سپرده شده و به شعر شاعران در تبعيد عراقي‌ها اختصاص دارد، با شعرهايي از بدر شاكرسياب، عبدالوهاب البياتي، بلند الحيدري، مظفر النواب، سعدي يوسف، احمد مطر، نازك الملائكه، هاتف الجنابي، شير كوبي كس، عبدالله پشيو، فاضل العزاوي، لميعه عباس عاره، سرگون بولص، حيدر محمد، باسم رسام، عدنان الصائغ، جواد جميل، جعفر العلاّق، مدين الموسوي، وليد ابراهيم، علاء حسن صالح و رفيق صابر.
چند شعر از اين گزينه را به خوانندگان گرامي تقديم مي‌كنيم:

تكنوازي‌هاي شبانه
مظفر النواب
براي كشورم
وقتي مردمانش در خوابند
سلام مي‌برم
براي خط كوفي
كه در شبستان مسجدها
نماز صبح مي‌خواند
براي خيابان‌هايش
براي شكيبايي‌اش
سلام مي‌برم
و براي علي
كه پيش از بامدادان
با شمشير وضو مي‌سازد
تو را خبر دهم ـ اي علي! ـ
ما هنوز سرافكندگي را
وضو مي‌سازيم

و لبه‌ي شمشير را
با دستار كهنه‌اي
خشك مي‌كنيم

ما هنوز
سرما و گرما را بهانه مي‌آوريم
هنوز رفتار عمر و عاص، معاصرست
و چهره‌ي تاريخ را
به زشتي خود مي‌آرايد
هنوز كتاب خدا را
برنيزه‌هاي عربي فراز مي‌كنند
ابوسفيان
با ريش زرد خويش هنوز
به نام بت‌ها
خونخواهي قبيله‌اي راه مي‌اندازد
هنوز شوراي تاجران
عثمان را خليفه‌ي خويش مي‌دانند

و تو را رهبر پابرهنه‌ها

واژگانم فرو مي‌پاشند

مرا ترس فرا مي‌گيرد

حيرت مي‌كنم

زوزه‌ي باد

با صداي يك صحابي مي‌آميزد

كه بر در معاويه مي‌كوبد

و انقلاب را نويد مي‌دهد

ابوذر است

كه شب را با شمشير خويش

روشني مي‌بخشد

و در دلم

اخگر مي‌اندازد

اين چيست؟

كه غيب ازلي را

شعله‌ور مي‌سازد.

سرك بكشيد!

ببينيد!

كه در پرده‌ي غيب

اين شعله‌وري‌ها چيست؟

آيا شمشير علي است؟

سرورم!

ارتجاع ما را كُشت

همانگونه كه پيشاني شما را شكافت

ببين!

اين سر انقلاب است

كه در طبقي‌ست در قصر يزيد

و اين بقعه

تارترين روز خويش را مي‌بيند،

خدا را

ـ اي حاكمان!ـ

اين سر انقلاب است

كه در طبق داريد؟

آيا عربيد؟

حال كه يزيد

در ايوان خود

از شرافت برهنگان‌تان سان مي‌بيند

و گوشت برهنگان‌تان را

برّه‌وار

در ميان قشون ارتجاع

قسمت مي‌كند

آيا عربيد؟

به خدا كه من شك دارم

از بغداد تا به جده عرب باشيد

شما كه

بر پياده‌روهاي مسموم

در روزگار عسرت

حرفه‌ي شب‌سازي داريد....(١)

پوزش

احمد مطر

از ستوهم

فرياد درآوردم؛

ـ «والا حضرت‌ها با كفشم برابرند.»

گفتند:

ـ «زشت است اين كه تو مي‌گويي.»

و من بار ديگر گفتم

بازهم گفتند:

«زشت است اين كه تو مي‌گويي.»

و من به زشتي گفته‌ي خود واقف شدم

آنگاه

از خشم دلم كاستم

و پوزش نامه‌اي

تقديم كفشم كردم.

سرباز گمنام

عبدالله پشيو

وقتي هيأتي بلند پايه

به جايي مي‌رود

دسته گلي مي‌گذارد

برمزار سرباز گمنام

اگر فردا

به وطنم هيأتي بيايد

و از من بپرسد

مزار سرباز گمنام كجاست؟

پاسخش خواهم داد:

ـ «سرورم!

در كنار هر جويبار

بر شبستان هر مسجد

بر درِ هر خانه

هر كليسا

هر غار

بر سِتيغ هر كوه

بر درختِ هر باغ

در هر وجب زمين

در هر وجب آسمان وطنم

ترديد مكن،

به احترام سر خم كن

و دسته گلت را بگذار!»

نقاشي

عدنان الصائغ

تانكي را نقّاشي مي‌كنم

و به سوي ايوان ژنرال راه مي‌اندازم،

ابري را

و مي‌گويم اين وطن من است.

ميني را نقّاشي مي‌كنم

و آن را در گنجه‌ي زبان مي‌گذارم،

عنكبوتي را

و بر دروازه‌ي اندوه موميايي مي‌كنم،

پدرم را نقّاشي مي‌كنم

و به او مي‌گويم:

چرا، چرا مرا پيش روي اين بدجنس‌ها

تنها گذاشتي؟

سفره‌اي را نقاشي مي‌كنم

و كودكي‌ام را به روي آن مي‌خوانم،

خياباني را

و به همراه رؤياهايم

در آن پرسه مي‌زنم،

قلبم را نقّاشي مي‌كنم،

و از او مي‌پرسم:

«تو كجايي؟»

پي نوشت:

١. بخشي از يك منظومه